تبليغاتX
کافه ایکس

کافه ایکس

کافنوشت

کافنوشت 14

بعداز یه مدت خیلی طولانی و بعد از اتفاقاتی که همه رو درگیر کرد کرکره کافه رو بالا کشیدیم.

اتفاقات چندان خوشایند نبود تا بخوام بگم.اما عزیزی از بینمون رفت.خدا رحمتش کنه.

روزای اول رفتنش کلا گروه از هم پاشید و دلایل خاص خودش رو داشت،اما حالا با کمک هم دوباره شروع

کردیم.

البته بماند که دلمون واسه دوست خوبی که واسه همیشه از پیشمون رفت تنگ میشه اما خب.دنیاس و

زندگی!

چاره ای نیست جز تحمل!

تو این 4،5 ماه کلی اتفاق افتاد و کاروکاسبی کافه هم تعریفی نداشت اما با شروع سال جدید تصمیم گرفتیم

تا بسازیمش.هر چند باید جای کافه رو تا اخر فروردین که مهلت داریم عوض کنیم و تو فکرشیم.

بهرحال اومدم تا بگم هستیم و دوباره خواهیم نوشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اسفند1389ساعت   توسط اشکان  | 

کافنوشت13

ساعت از 7 گذشته بود

به خاطرِ پاییزم که هوا خیلی تاریک شده بود,بعید می دونستم کسی این ساعت گذرش بخوره به کافه.

پُشت بار نشسته بودم و به صفحه مانیتور خیره شده بودم.

با صدای زنگوله فهمیدم کسی اومده؛ فکر کردم شاید لعیا باشه.اما نه...

پیرمرد خپله و پیرزنی لاغر مهمون کافه بودند.جلو رفتم وبلند سلام دادم،پیر مرد نگاه مهربونی کرد و سری تکون داد.

پیرزن لبخند زد و گفت:جوون یه لیوان اب میاری؟قرص دارم.

بی حرف یه لیوان اب اوردم.مرد قرص های زن رو دونه به دونه دستش داد...

با هم سر این بحث داشتن که این قرص ابی واسه چیه؟

-اصلا جوون تو که چشات می بینه بگو...اینا واسه چیه؟

نگاهی کردم...فشار خونِ پدر جان.

گوشش سنگین بود...چی؟

داد زدم-فشار خون...

پیرزن گفت-وا...مادر چرا داد می زنی؟سرم رفت...معذرت خواستم.

-چی میل دارین؟

پیر مرد-دوتا چایی...با یه موسیقی سنتی...شُد خزان رو بذار...

پیرزن-نه...اونو نذار...دلم میگیره...هایده بذار...

دوباره بحث بالا گرفت...ترجیح دادم برم چایی رو بیارم...

چایی ها رو که گذاشتم رو میز کتابچه روی میز توجهم رو جلب کرد و یه خودکار بیک مشکی.

یه دفترچه خاطرات قدیمی بود و عکس دوتا پسر بچه کوچولو و جوونی های این دوتا پیرزن و پیر مرد!

بالاخره راضی شدن به شُد خزان.

تو سکوت چای هاشون رو خوردن و اسکناسی روی میز گذاشتن و رفتن.بی تشکر.

تو حال و هوای قدیما بودن.کنار اسکناس 2000 تومنی اون عکس هم جا مونده بود...

چقد این ادمای پیر دوس داشتنی هستن.


+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مهر1389ساعت   توسط روزبه  | 

کافنوشت12

مهرگان مبارک...

با دیدن نوشته های دوستم نیلوفر دیدم بد نیست از مهرگان بنویسم.

ما هر سال مهرگان رو 16 مهر جشن می گیریم.مثل چهارشنبه سور و سایر مراسم هامون.




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مهر1389ساعت   توسط لعیا  | 

کافنوشت 11

من زشتم یا زیبا ؟
 
این سوالیه که ذهن بسیاری از افراد رو کمابیش مشغول خودش میکنه و صد البته خانمها رو بیشتر از آقایون. نه خداییش، شمایی که الان دارید این مطلب رو میخونید احساس میکنید خوشگلید یا زشت؟ خب بعضی جاها ممکنه احساس خوشگلی کنید. مثلا تو یه مهمونی که چهارتا زشت دور و برتونو گرفتن ، ممکنه احساس خوشگلی کنید ، اما تا یه خوشگلتر از خودتون از راه میرسه ، یه کم شونه هاتونو میگیرید پایینتر. حتی ممکنه بهش حسادت بکنید و این حسادت رو هم ممکنه به دو طریق نشون بدید: یا خیلی ازش تعریف کنید یا مستقیما شروع کنید عیباشو بگید!! از طرف دیگه ممکنه شما جزء اوندسته از آدمایی باشید که زشتن اما فکر میکنن خوشگلن! یا اونایی که خوشگلن اما فکر میکنن زشتن! شایدم در مجموع خوشگلید اما لعنت براین دماغ، که هر چی بدبختی دارید از اونه!! یا شکمی که بزرگه یا قد کوتاهی که با کفشهای پاشنه بلند پنهانش میکنید! یا قد بلندی که با خم گرفتن و زود نشستن مواظبید به چشم نیاد! شایدم لپاتون یه کم بزرگه یا لباتون اونقدر که دوست دارید جالب نیست! شایدم به هزار دوز و کلک متوسل میشید تا خودتونورا زیبا وتو دل برونشون بدین ، روشهایی مثل: جوراب پانکردن، برگردوندن شلوار تا یه وجب بالاتر از مچ، انتخاب رنگ لباس برنگ رژلب، ژل زدن به موها و سیخونکی کردنشون، شلوار تنگ با مانتو کوتاه برای نمودار کردن قلنبه سلمبه ها، پرکردن خلاء ابروهاو...

 

و آقایون: از کچلها شروع کنم یا گری جلوی سرشونو با بلند کردن موهای پشت سر جبران میکنن یا هرچی دارن و ندارن از این ور سر پل میزنن به اون ور سر انواع و اقسام آرایش مو، خط ریش، عملیات ابرو برداری، آرایش و ادا و اطور شبیه خانمها، براق کردن موها ، شلوارایی که دم پا گشاده و نزدیک باسن و رونها تنگ، و خیلی روشای دیگه بلکه این دختر یا پسری که احساس زشتی میکنه رو برای لحظاتی دلخوش کنه که نه بابا منم قشنگم، یا اونیکه احساس قشنگی میکنه رو دلخوش کنه که علاوه بر قشنگی دلچسب و تودل برو هم هست.

اکثرا مشتری پروپاقرص آینه ها رو کسایی تشکیل میدن که یا احساس زشتی میکنن یا نگرانن که آرایشی که زشتیشونو پنهان کرده پاک نشده باشه و به هم نریخته باشه، یا خوشگلن و میخوان مطمئن بشن که هنوز خوشگلن و ... اما بالاخره جواب این سوال رو چه جوری میشه پیدا کرد که خوشگلیم یا زشت؟ متاسفانه از هر کی هم بپرسی راستشو بهت نمیگه. بعدشم آدمایی رو میبینی که به ظاهر خوشگل میان اما بعد یه مدت میبینی رفته جراحی پلاستیک تا خوشگلتر بکنه خودشو. چرا چون بعد یه مدت خودش خودشو خوشگل نمیدونسته. چون معمولا افراد خودشونو با خوشگلتر از خودشون مقایسه میکنن، لذا نمیشه گفت که احساس زیبایی یه احساس پایدار و با ثباته، بلکه در نوسانه.
اما نظر من: به نظر من همه آدما درجاتی از زیبایی رو در خودشون دارن. ولی عمدتا مشکلشون اینه که به جای نیمه پر لیوان به نیمه خالی اون توجه میکنن. هیچکس نیست که صد در صد باشه. هر کسی رو ببینی میتونی زیبایی رو درش ببینی و زشتی رو. اما در مورد زیبایی کلی، به نظر من بهترین دیدگاه رو روانشناسان آلمانی پیرو مکتب گشتالت بیان میکنن: به نظر گشتالتی ها که تاکیدشون بر کلیت هر چیزی است، دیگران عمدتا" ما رو بعنوان یه کل ادراک میکنن، لذا ممکنه شما از یه نظر جزیی زیبا نباشید اما مجموعه اجزاء چهره شما و اندامتان وقتی کنار هم قرار بگیره زیبا و جذاب و دوست داشتنی بنظر برسید. لذاستکه اگه دقت کنید اجزایی که عمدتا مردم عنصر تعیین کننده در زیبایی میدونن باعث زیبابنظر اومدن بسیاری از افراد نیمشه. مثلا" مو . بسیاری هستن که مو دارن ولی زیبا به نظر نمیرسن، چرا چون گشتالتشون یعنی چگونگی در کنار هم قرار گرفتن اجزاء چهره شون اونا رو قشنگ نمیکنه. و بسیاری هم هستن که مو ندارن ولی زیبا بنظر میرسن و دوست داشتنی. یا مثلا قد: بسیاری قد بلندن ولی زیبا به نظر نمیرسن و بسیاری قد کوتاهن ولی زیبا و دوست داشتنی به نظر میرسن. و خیلی موارد دیگه که از ذکرش خودداری میکنم. پس نهایتا پیشنهاد من به شما اینه که در ارزیابی زشتی یا زیبایی خودتون نگاهتون به کلیت خودتون باشه، که در کوتاه مدت این کلیت یا گشتالت شامل چگونگی کنار هم قرار گرفتن اجزاء چهرتون میشه ، و در دراز مدت اجزاء دیگه ای که خیلی هم تعیین کننده تره بهشون اضافه میشه مثل اخلاق و منش و شخصیت شما. پس اگه میخواید به چشم دیگران زیبا برسید، تاکیدتون رو بر عواملی بزارید که در دراز مدت شما رو به چشم دیگران زیبا میرسونن نه بر عوامل ظاهری که کاربردشون فقط در کوتاه مدته. اون عوامل دراز مدت عبارت از منش و شخصیت شماست و تمام آنچه از این منش و شخصیت ناشی میشه یعنی رفتارهاتون.
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 شهریور1389ساعت   توسط امیرحسین  | 

کافنوشت10

درد من تنهايي نيست؛
بلكه مرگ ملتي است كه گدايي را قناعت،
بي عرضگي را صبر و با تبسمي بر لب اين حماقت را حكمت خداوند مي نامند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 شهریور1389ساعت   توسط سهراب  | 

کافنوشت9

نمیدونم چرا هر دفعه که میبینمش و باهاش صحبت میکنم ، تا یکی دو هفته همش فکرم باهاشه. بهتره بگم با حرفاشه! این آخری هم که فکراش داشت دیوونه ش میکرد، بازم برام گفت و گفت وگفت... الان چهار پنج روزی میشه که مدام دارم فکر می کنم : یعنی چی میشه؟ یعنی سال دیگه این موقع من کجام؟ چه می کنم؟ آیا همونی میشه که اون میگه؟ همه چیز مشخصه ولی این فکر لعنتی بدجور تحت فشارم گذاشته! به قول شاملو:

مثل این است در این خانه ی تار،

هرچه، با من سر کین است و عناد:

از کلاغی که بخواند بر بام

تا چراغی که بلرزاند باد.

 

مثل این است که می جنبد یاءس

بر سکونی که در این ویران جاست

مثل این است که می خواند مرگ

در سکوتی که به غم خانه مراست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 شهریور1389ساعت   توسط هدیه  | 

کافنوشت8

قورباغه ی سیاه

 

آفتاب به سر منزل غروب نزديک مي شد. قورباغه زشت نزاري کنار لجن زار کوچکي نشسته، خير و حيران مانده بود، فکر مي کرد، سير و سياحت مي کرد، آسمان آبي را چمن هاي زيبا را، گل هاي فرح بخش را درختان سبز و خرم را، پرندگان خوش آواز را، گل و گياهي را که کنار لجن زار روئيده بود و آبي را که ميان آن مي درخشيد و هر آن چه را که پيرامونش ديده مي شد بي ترس، بي شرم و بي خشم تماشا مي کرد. حيوان بدمنظر و ضعيفي بود، ولي مانند هر مخلوق، خود را صاحب جان و حيات مي دانست و شکوه و جلال طبيعت در چشمانش منعکس مي شد، ناگاه کشيشي نزديک شد و چون قورباغهی سياه و زشت را ديد پاشنه اش را بر سر او نهاد، سپس زن زيبايي با نوک چترش چشم او را ترکاند.

پس ناگاه چهار کودک دبستاني. که هر يک را چهره اي چون آسمان شفاف و چون ماه درخشان بود رسيدند، چون قورباغه زشت را ديدند شادي کنان به وي هجوم آور شدند و بشکنجه و آزارش پرداختند. قورباغه خود را با سر شکافته و چشم ترکيده به ميان لجن زار کشاند. کودکان با چوب هاي نوک تيز چشم ترکيده اش را شکافتند و اين حيوان ضعيف را که ناله يي از او شنيده نمي شد و يگانه جرمش زشتي و کراهت منظرش بود. به سختي مجروح کردند.

خون از هر عضوش جاري شد. کودکان دست از کارشان بر نداشتند و با ضربات چوب و سنگ يک پاي قورباغه را هم قطع کردند. حيوان مجروح با نيمه جاني خود را به بدورترين نقطه لجن زار کشاند و در پناه مشتي گياه، دور از دسترس کودکان قرار گرفت. اطفال هر يک سنگ بزرگي بر سر دست آورند تا کار قورباغه را بسازند و قورباغه هم زير علف بحال ضعف افتاد و منتظر شکنجه آخرين ماند. در آن اثناگاري بزرگي نزديک شد، الاغ لاغر و ناتواني که هر قدم که برمي داشت پنداشتي قدم آخرش است اين گاري سنگين را مي کشيد و پياپي ضربات چوب و زنجير گاريچي پشتش را شيار مي کرد. راه عبور اين گاري از وسط لجن زار بود. چون الاغ با اين محل رسيد و پا در لجن زار نهاد اطفال از سنگ انداختن بر سر قورباغه خويشتن داري کردند و تماشاي له شدن حيوان مظلوم و بي صدا را زير چرخ هاي گاري فرحبخش تر انگاشتند ـ الاغ با گاري سنگين در لجن زار پيش رفت اتفاقاً کنار بته علفي قورباغه مجروح را ديد و ظاهراً دانست که هماندم زير چرخ هاي گاري له خواهد شد. خود بي اندازه بيچاره و ناتوان بود ولي از مشاهده اين حيوان زشت روي که ظلم و شقاوت بشري به چنين روز سياهش انداخته بود متأثر شد و بر وي رحمت آورد. با آنکه پياپي ضربات چوب و زنجير بر گرده اش مي رسيد و صاحب گاري با فرياد گوش خراش خود براه رفتن فرمانش مي داد، ايستاد و تکان نخورد، لحظه يي حيوان مجروح را بوئيد ـ سپس به حرکتي سخت و فوق طاقتش گاري را به سمت ديگر گرداند و چرخ هاي آن را طوري قرار داد که هنگام عبور آسيبي بر حيوان مجروح وارد نيايد. آنگاه به زحمت از لجن زار خارج شد. بي آن که کمترين صدمه اي از چرخهاي گاري بر قورباغه وارد آيد.

بچه ها از حيرت برجاي خشک شدند و يکي از آنان ندايي شنيد که گفت : نيکوکار و رحيم باش.

داستان کوتاه از هوگو

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 مرداد1389ساعت   توسط لعیا  | 

کافنوشت 7

یادِ قدیما افتادم.حدودا من پنجم ابتدایی بودم ؛اونموقع زیاد دوچرخه سواری می کردم.تابستون که شروع میشد

منم تو کوچه دوچرخه سواریم شروع میشد.

یه دختر بچه بانمک می اومد تو کوچه تازه اومده بودن این خیابون و در عرض مدت کمی شده بود سو گلی بچه ها!

کوچولو...پوست سرخ و سفید...موهای فرفری...لپای اویزون...خیلیم خود شیرین!

اولاش بهش حسودیم میشد...اخه همه ی دوستامو ازم گرفته بود.

پدرام...پریسا...سارا..علی...پویا...مهرداد...

با اون کوچولوییش شده بود رهبرِ کوچه.

و اون کسی نبود جز این نیلو خانوم!

کم کم دیدم دارم تنها می شم چاره ای جز دوستی نبود...اما الان خوشحالم از اشنایی با این دختر.

یادمه چقد دعوا می کردیم...ما از بچگی با هم بزرگ شدیم.

همیشه می خواستم حرصشو درارم بهش می گفتم :خودشیرین.

اخه زبونِ شیرینی داشت و اقا سیدِ کوچه که بچه ها ازش می ترسیدن سوگلیش شد نیلوفر!

لی لی...کش باز..بادبادک بازی...پارک...باغِ وحش.

یادمه همون سالا که داداشش بدنیا اومد نیلوفر چه حساتی به اون بیچاره می کرد.

چند شب از مامانش قهر کرد و اومد خونه ما.با هم نقشه کشیدیم که چطور نیما رو اذیت کنیم!یادش بخیر...

مامانِ من هر روز کلی با نیلو حرف می زد که با مهمونِ جدید کنار بیاد!

شبی که نیما بدنیا اومد نیلوفر گریه کرد...چه گریه ای...

اون زمان نزدیکترین فامیلاشون ایران نبودن و ماها شده بودیم با هم دوستانِ صمیمی!

خلاصه که نیلوفر تا چند روز قهر بود با خانواده تا اینکه مامانش با نیما با یه کادو اومدن خونه ما!

من و نیلو چشممون به پسرِ خوشگل بود...بور ...سفید!یادته؟

مامانش گفت اینو نیما برای تو خریده...اون ترو دوس داره...

هنوزم اون کادو رو داره...شال گردنِ صورتی...

اما هر روز که این دوتا بزرگتر می شن می بینم که باهم صمیمی تر می شن و روزگارِ گذشته ...!

حالا نیلو واقعا نیما رو دوس داره...

این پست یهو بیادم اومد وقتی با مامانم داشتیم یادی از گذشته می کردیم.

اینم نحوه اشنایی منو نیلو.


+ نوشته شده در  سه شنبه 19 مرداد1389ساعت   توسط امیرحسین  | 

کافنوشت6

سه چیز در زندگی پایدار نیستند.

رویاها

موفقیت ها

شانس

سه چیز در زندگی قابل برگشت نیستند.

زمان

کلمات

موقعیت
 
سه چیز در زندگی انسان را خراب می کنند.

الکل

غرور

عصبانیت

سه چیز انسانها رو می سازند.

کار سخت

صدق و صفا

تعهد

سه چیز د زندگی خیلی با ارزش هستند.

عشق

اعتماد به نفس

دوستان

 سه چیز در زندگی هستند که نباید از بین بروند.

آرامش

امید

صداقت

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مرداد1389ساعت   توسط اشکان  | 

کافنوشت 5

دیروز تو کافه بودیم.چای البالو درست کرده بودیم و قصد خوردن داشتیم.

صدای اهنگ stereo love تمام فضا رو پر کرده بود.

اهنگش به قوله نیلو روح رو سبک می کنه تا حد پرواز!واقعا بایداز Edward Maya تشکر کرد بابته اهنگش.

همین طور که ساکت داشتم چایی می خوردم و از اهنگ لذت می بردم یاده یه قضیه ای افتادم!

مربوط می شه به ساله 87یا 86,اگه اشتباه نکنم.

اون موقع داشتن موسسه کهریزک واحد محمد شهر رو تکمیل می کردن.

مامانه من عضو انجمن بانوان نیکوکار کهریزک بود وبه خاطره همین من در جریان اتفاقات بودم.ولی تا بحال از

نزدیک نرفته بودم ببینم که چه خبره.عصر یکی از روزای تابستونی که مامانه بنده ماشین نبرده بود من باید

می رفتم کرج دنبالش.

خلاصه منم رفتم و دیدم مامان از دور داره با دوتا دختر و یه پسر درحالیکه حرف می زنن میاد.خیلی  سنی

نداشتن.یکی شون لاغر بلند قد ...اون یکی تپل و کوتاه.و یه پسر بلند قد!

از ماشین پیاده شدم و جلو رفتم بعد از سلام و احوالپرسی تعارفات معموله ایرانی مامان منو معرفی کرد که

این پسرم روزبهه وبعد به دخترا اشاره کرد و گفت قدبلنده نیلوفره و کوتاه تره هدیه ست.

پسره رو هم امیرحسین معرفی کرد. تا تهران رسوندیمشون و در طوله مسیر کلی صحبت کردیم.

و من فهمیدم که...نیلو از دوستانه صمیمی هدیه بوده و امیر حسین همسایه قدیمی نیلو اینا و به منزله برادره

نیلو!

مامانه من هم با یکی از مربی های هدیه دوست بوده و تو کهریزک از طریق اون مربی با هم اشنا شدن.

دوستی ما از اینجایی شروع شد که هدیه با لعیا دوست خانوادگی بودن و از طریقه هدیه پایه من به کافه

باز شد.


اما کهریزک...

پیرمردا و پیرزنایی که زمانی دنیاشون بچه هاشون بودن حالا تنها شده بودن و بچه های دکتر مهندسو پولدار

تنهاشون گذاشته بودن.دلمون به درد می اومد وقتی پای حرفاشون می نشستیم.خیلیاشون زخمه بستر

گرفته بودن.او ن تابستون رو فراموش نمی کنم که دوستای من (که وقتی میگم دوستام حسه غرور می کنم)

عینه پرستار از این ادما مراقبت می کردن.

دکترایی که خودشون خالص و مخلص به دور از اینکه فکر کنند دکترن جلوی سالمندها زانو می زدن و می شدن

خاکه پای اونا.روزایی که حتی در حموم رفتن به این سالمندها کمک می کردیم.

پای حرفشون می نشستیم.کمک های مالی که جمع می کردیم.یه بار رفتیم پیشه رییس صنف بلورجات.

من و امیرحسین و مامانم.یادم نمی ره با چه وقاحتی حرف می زد و اینکه مارو متهم کرد به گدایی!

بگذریم...اما ارزشش رو داشت.

تابستونه خوبی بود و اینطور شد که من وارده کافه ایکس شدم.با لعیا , امیرحسین ,نیلو و هدیه اشنا شدم.

خوشحالم...چون مسیره زندگیم درست هدایت شد.


وخطاب به همه ی مال دوستان عزیز...شعری از خیام:



آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و شیر   روبه آرام گرفت
بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت


+ نوشته شده در  دوشنبه 28 تیر1389ساعت   توسط روزبه  |