دیروز تو کافه بودیم.چای البالو درست کرده بودیم و قصد خوردن داشتیم.صدای اهنگ stereo love تمام فضا رو پر کرده بود.
اهنگش به قوله نیلو روح رو سبک می کنه تا حد پرواز!واقعا بایداز Edward Maya تشکر کرد بابته اهنگش.
همین طور که ساکت داشتم چایی می خوردم و از اهنگ لذت می بردم یاده یه قضیه ای افتادم!
مربوط می شه به ساله 87یا 86,اگه اشتباه نکنم.
اون موقع داشتن موسسه کهریزک واحد محمد شهر رو تکمیل می کردن.
مامانه من عضو انجمن بانوان نیکوکار کهریزک بود وبه خاطره همین من در جریان اتفاقات بودم.ولی تا بحال از
نزدیک نرفته بودم ببینم که چه خبره.عصر یکی از روزای تابستونی که مامانه بنده ماشین نبرده بود من باید
می رفتم کرج دنبالش.
خلاصه منم رفتم و دیدم مامان از دور داره با دوتا دختر و یه پسر درحالیکه حرف می زنن میاد.خیلی سنی
نداشتن.یکی شون لاغر بلند قد ...اون یکی تپل و کوتاه.و یه پسر بلند قد!
از ماشین پیاده شدم و جلو رفتم بعد از سلام و احوالپرسی تعارفات معموله ایرانی مامان منو معرفی کرد که
این پسرم روزبهه وبعد به دخترا اشاره کرد و گفت قدبلنده نیلوفره و کوتاه تره هدیه ست.
پسره رو هم امیرحسین معرفی کرد. تا تهران رسوندیمشون و در طوله مسیر کلی صحبت کردیم.
و من فهمیدم که...نیلو از دوستانه صمیمی هدیه بوده و امیر حسین همسایه قدیمی نیلو اینا و به منزله برادره
نیلو!
مامانه من هم با یکی از مربی های هدیه دوست بوده و تو کهریزک از طریق اون مربی با هم اشنا شدن.
دوستی ما از اینجایی شروع شد که هدیه با لعیا دوست خانوادگی بودن و از طریقه هدیه پایه من به کافه
باز شد.
اما کهریزک...
پیرمردا و پیرزنایی که زمانی دنیاشون بچه هاشون بودن حالا تنها شده بودن و بچه های دکتر مهندسو پولدار
تنهاشون گذاشته بودن.دلمون به درد می اومد وقتی پای حرفاشون می نشستیم.خیلیاشون زخمه بستر
گرفته بودن.او ن تابستون رو فراموش نمی کنم که دوستای من (که وقتی میگم دوستام حسه غرور می کنم)
عینه پرستار از این ادما مراقبت می کردن.
دکترایی که خودشون خالص و مخلص به دور از اینکه فکر کنند دکترن جلوی سالمندها زانو می زدن و می شدن
خاکه پای اونا.روزایی که حتی در حموم رفتن به این سالمندها کمک می کردیم.
پای حرفشون می نشستیم.کمک های مالی که جمع می کردیم.یه بار رفتیم پیشه رییس صنف بلورجات.
من و امیرحسین و مامانم.یادم نمی ره با چه وقاحتی حرف می زد و اینکه مارو متهم کرد به گدایی!
بگذریم...اما ارزشش رو داشت.
تابستونه خوبی بود و اینطور شد که من وارده کافه ایکس شدم.با لعیا , امیرحسین ,نیلو و هدیه اشنا شدم.
خوشحالم...چون مسیره زندگیم درست هدایت شد.
وخطاب به همه ی مال دوستان عزیز...شعری از خیام:
| آن قصر که جمشید در او جام گرفت |
|
آهو بچه کرد و شیر روبه آرام گرفت |
| بهرام که گور میگرفتی همه عمر |
|
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت |